
|
اینم یه Tomb Raider دیگه که باز خودم طراحی کردم. با poser6 و DAZ STUDIO . چطوره؟
+ نوشته شده توسط غارتگر متمدن در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 و ساعت
3:17 |
پرنده آبی، یا پرنده کوچک خوشبختی
تیتیل زیر تشعشعات ماه می دوید و خنده های سرمستانه سر می داد. از میان بوته ها و درخت های باغ رویایی عبور می کرد، دستانش را در هوا می چرخاند و سعی می کرد تا پرنده های آبی را شکار کند. ماه بر سرتاسر باغ رویایی نور افشانی می کرد و پرنده های آبی بی شماری روی تشعشعات ماه پرواز می کردند. تیتیل در بارانی از پر غرق شده بود و در حالیکه از شدت خوشحالی از خود بی خود شده بود میتیل خواهرش را صدا می زد. میتیل هم با شادی و حیرت به دنبال او می دوید و سعی می کرد تا پرنده های آبی را بگیرد. در یک لحظه تیتیل به هوا پرید، دستش را تا آنجا که در توانش بود در راستای درخشش ماه دراز کرد و در همین موقع پر پر زدن پرنده ای را میان انگشتانش احساس کرد. او پرنده آبی را گرفته بود. از شادمانی فریاد می زد و در حالیکه پرنده را محکم در مشتش نگاه داشته بود به همراه خواهرش از باغ رویایی بیرون دوید. او بالاخره پرنده آبی رویاها را یافته بود، پرنده کوچک خوشبختی. سپیده دمان بود. او با شتاب می دوید بدون آنکه به اطرافش توجهی داشته باشد و از خوشحالی فریاد می کرد. ناگهان احساس کرد که پرنده در دستش بی حرکت شده است. نفس زنان ایستاد و مشتش را به آرامی باز کرد و با شگفتی دید که پرنده آبی به پرنده سیاه تبدیل شده است و دیگر جان ندارد. او نمی توانست چیزی را که می بیند باور کند. با ناراحتی و دلخوری پرنده مرده سیاه رنگ را به زمین انداخت و زیر گریه زد. او گریه کرد. های های گریه کرد. میتیل کنار او آمد و دستش را روی شانه برادرش گذاشت و او را به یاد آخرین حرف پری انداخت. شاید که تیتیل پرنده آبی واقعی را پیدا نکرده بود، پرنده آبی واقعی که در نور روز زنده می ماند ....
(اینو به افتخار نمایشنامه پرنده آبی نوشتم که در حال حاظر با گروه دوست داشتنیم که اسمشونو هم پرنده آبی گذاشتم. به امید خدا اواخر تابستان امسال این نمایش در تهران به روی صحنه خواهد رفت. ما با شما خواهیم بود تا باهم به جستجوی پرنده آبی واقعی، پرنده کوچک خوشبختی بریم. راستی هیچ وقت به پرنده آبی فکر کردین؟) + نوشته شده توسط غارتگر متمدن در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 و ساعت
1:48 |
(با عذرخواهی از شکسپیر کبیر به خاطر استفاده نا مشروع از مونولوگ مشهور هملت) دیشب هملت را به خواب دیدم، او ساکت در گوشه ای نشسته بود و سخنی نمیگفت. چهره اش اندوهناک بود! کنارش نشستم و برای لحظاتی به او خیره شدم و ناگهان ترس وجودم را در بر گرفت. ناگهان سرش را به سمت من برگرداند؛ شاید فهمیده بود که من ترسیده ام و بدون مقدمه شروع به صحبت کرد. "بودن یا نبودن! معما همین است! آیا شرافتمندانه تر آن است که یک هنرمند، تن به بازی یا کارگردانی هر کاری بدهد، یا در برابر این همه جهالت، نادانی و اخلاق غیر حرفه ای قد علم کند، سلاح دانش خویش را برگیرد و آن را پایان دهد؟ مردن و به خواب فرو رفتن و دیگر هیچ! آیا از طریق بیخیالی ، و چنین خواب جهل آلودی می توان گفت که رنج درونی و بار هزاران مسئولیتی که بر دوش من هنرمند در برابر مخاطبم گذاشته شده پایان می یابد؟ آیا می شود که چمشمم را ببندم، نبینم، نشنوم، نخواهم و هر کاری را در معرض نمایش بگذارم، بدون اینکه به عواقب آن فکر کنم؟ آیا این منتهی درجه کمال و غایت و آرزوست؟ !! ولی مردن و به خواب فرو رفتن، خوابیدن و احتمالا خواب دیدن، اشکال در همین است!!!! اشکال در همین است! اشکال در همین است! تا کی به خواب فرو رفتن؟ باید اطمینان داشت که بالاخره ، روزی در این خواب رویاهایی به سراغ ما می آیند که ما را به تفکر وا می دارند. فکری که چنین راه و روش کار و زندگی ملالت باری را فاجعه می شمارد، مستوجب احترام است! چون چه کسی؟ کدام انسانی حاضر است تازیانه و تحقیر زمانه و بیعدالتی یک ستمگر و اهانت انسان های پوک توخالی، ولی صاحب ادعا ولی مغرور، و رنج عشقی را که مردود شده را تحمل کند، در حالیکه یک لحظه تامل و تفکر می تواند او را از قید این زندگی غیر حرفه ای و بی معنا که به بیراهه می رود برهاند؟ کدام هنرمند واقعی میخواست، و میخواهد که این فضای کسالت بار را تحمل کند، زیر بار سنگین آن قد خم کند، عرق بریزد و ناله کند، اگر ترس از بیان حقیقت وجود نداشت؟! ترس از گفتن آن حقیقتی که سر تا پای هنرمندان (هنربندان) به ظاهر استادی که لقب دکتر و استاد را با خود یدک می کشند و آینده فرهنگ و هنر این مرز و بوم را به بازی گرفته اند را به لرزه می اندازد و زیر ذره بین انتقاد میبرد! با گفتن حقیقت و ابراز هنر واقعی، به کجا خواهیم رفت؟ چه بر سر ما خواهد آمد؟ ای وای از این انسان خالی و پوک و بی فضل و دانش ! در وطن بوی غربت به مشامم می رسد. ترس ! آری، ترس از گفتن حقیقت، وادارمان می کند که این همه بدبختی را تحمل کنیم، در فضای غیر حرفه ای جلوی هر کس و ناکسی سر خم کنیم تا بیکار نمانیم و این باعث می شود که به سوی فلاکت های دیگری که از آن بی خبریم بشتابیم! پس این وجدان ما کجا رفته است؟ آیا در خواب است؟ آری، سالهای سال است که به خواب عمیقی فرو رفته است و همین باعث می شود که کارهای خطیر و بزرگ از مسیر خود منحرف شود و نام اثر هنری را از کف بدهد و صرفا به وسیله ای برای وقت گذرانی و امرار معاش و دکان سر گردنه دربیاید!" من به سخنانش گوش می دادم و مات و مبهوت در جای خودم میخکوب شده بودم. او مرا بعد از مدتها به تفکر وا داشته بود. هیچ وقت تا این اندازه به شرایطی که در آن کار می کردم نیندیشیده بودم. سخنان هملت به پایان رسید. صورتش از اشک خیس بود و چشمانش از عصبانیت همچون رودی خروشان. او هنوز به من نگاه می کرد و من غرق در تفکر بودم. تمامی دوران کار و تحصیلم در ایران جلوی چشمم مجسم شد. تمامی نمایش هایی را که روی صحنه دیده بودم، آنهایی را که خودم به صحنه برده بودم و همینطور آنهایی را که به عنوان دستیار یا بازیگر در آنها شرکت داشتم. ای وای بر من! ای وای بر ما! از کجا آمده بودیم و به کجا می رویم؟! خدا می داند. برای یک لحظه با خودم فکر کردم که هنر دراماتیک واقعی یعنی چه؟! حرکت، بیان و ترکیب بندی در راستای یک هدف مشخص و یک تفکر، یک ایدئولوژی !! و تازه یادم آمد تنها چیزی که اینجا یافت نمی شود ایدئولوژی و تفکر است. فرعی ترین و ابتدایی ترین اصول نادیده گرفته می شوند. تئاتر، سینما و تلویزیون یعنی تحول! ولی تنها چیزی که در اکثر آثار مشاهده نمی شود تحول است. انگیزه ای وجود ندارد. ولی مقصر کیست؟ هملت هنوز گریه می کرد. صدای گریه اش آرامش مرا برهم ریخته بود و چه بسا کمی هم در مقابل او خجل بودم. به او نگاه کردم، هملت در حالیکه گریه میکرد پرسید: "مقصر کیست؟!" با این سوال هملت ناگهان شوکی بر من وارد شد. انگار او فکر مرا میخواند. اینبار هم او مرا به تفکر وا داشته بود. زیر چشمی به او نگاه کردم، او هنوز چشمان اشک آلودش را به من دوخته بود و انگار منتظر جواب بود. کمی به مغزم فشار آوردم و سعی کردم جوابی برای پرسش او بیابم. مقصر کیست؟ محدودیت! آری محدودیت! ولی نه! این جواب قابل قبولی نخواهد بود. چرا که راههای گوناگونی وجود دارد تا انسان خود را از فضای محدود و بسته نجات دهد، و اصولا این فضای بسته و محدود را انسان خودش برای خودش ایجاد می کند. اگر میلی باشد، هیچگونه محدودیتی نمی تواند جلوی رشد و پیشرفت و آگاهی را بگیرد. مقصر کیست؟ مقصر کیست؟ مقصر کیست؟ !!! بارها و بارها این سوال را با خودم در ذهنم تکرار کردم تا جوابی برای آن بیابم که ناگاه در این لحظه هملت گفت: " خواستن! مشتاق بودن! خواستن! توانستن و دیگر هیچ!!!!" او این را گفت و در دم همچون غباری از جلوی چشمم ناپدید شد. گیج و مبهوت بودم و هنوز نمیتوانستم حرفهایش را به درستی درک کنم. منظورش چه بود؟ خواستن! مشتاق بودن! خواستن! توانستن و دیگر هیچ! + نوشته شده توسط غارتگر متمدن در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 و ساعت
3:55 |
این یکی از طراحی های من است از خانوم گور کن ... ببخشید Tomb Raider که از همه بیشتر دوسش دارم. این طراحی رو با Poser 6 و DAZ STUDIO انجام دادم. تقریبا یک ماه از عمرش می گذره ....
+ نوشته شده توسط غارتگر متمدن در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 و ساعت
4:53 |
اینو یه چیزی حدود 10 سال پیش نوشتم، به اسم یه ترانه نوشتم، ممکنه خیلی ایرادا داشته باشه، ولی همیشه یاد گذشته ها به من یادآوری می کنه که باید بیشتر تلاش کنم تا بهتر باشم.
پائیز بود که تو رفتی یه غروب سرد و خالی من موندم اینجا تنها توی ظلمت، بی بهاری وقتی رفتی رفتن تو با خودش محبتو برد گلای سرخ خیالم دیگه پوسید، دیگه پژمرد دیگه اینجا یه پرنده شوق خوندنی نداره حرفای عشق و صداقت جای موندنی نداره دیگه اون ابر سپید رفته دیگه بر نمی گرده اشک من رو گونه هام یخ زده، قلبم دیگه سرده تو بیا برگرد به خونه دل من تنها نمونه صدای مست چکاوک واسه تو غزل بخونه + نوشته شده توسط غارتگر متمدن در دوشنبه بیستم اسفند 1386 و ساعت
2:49 |
این ترجمه شعر زیر است، شعری که من خیلی دوست دارم، شعری که شاید ساده به نظر برسد، ولی بسیار دو پهلو و پرمعنی است؛ شعر فیلم بیوولف اثر رابرت زمکیس. آره، باید بشینیم تا بالاخره یکی از این پهلوونا از تو تاریخ بیرون بیاد و به داد ما برسه!!!!
از میان تاریخ دوباره بیرون می آید، کشتی اش را در پهنه دریاها به سوی مردم رنج دیده می راند، نشانی از یک ناجی دارد، همانند آبی بر آتش است، او همان کسی است که ما آرزویش را می کردیم، خود خودش است؛ فقط جایی که او پرسه می زند منتظرش باش، یک پهلوان همیشه به خانه باز می گردد، او به مکانهایی می رود که هیچ کس تا به حال نرفته است، ولی همیشه یک پهلوان به خانه باز می گردد، در اعماق قلب تاریکی امیدی از نور سوسو می زند در حالیکه با ناامیدی مطلق احاطه شده، امیدی برای مبارزه پیدا می کند همیشه به خاطر داشته باش، او هیچ وقت تسلیم نمی شود این پایان راه نیست، و ما تنها نیستیم، فقط جایی که او پرسه می زند منتظرش باش، یک پهلوان همیشه به خانه باز می گردد، او به مکانهایی می رود که هیچ کس تا به حال نرفته است، ولی همیشه یک پهلوان به خانه باز می گردد، و او با موجی از خون باز می گردد، زنده یا مرده، و هیچ وقت نفهمید که ما می دانیم که پل سوخته است، او باز خواهد گشت! او باز می گردد! فقط جایی که او پرسه می زند منتظرش باش، یک پهلوان همیشه به خانه باز می گردد، او مکانهایی را می شناسد که هیچکس از آنها خبر ندارد، ولی همیشه یک پهلوان به خانه باز می گردد، یک روز بالاخره ممکن است که از خودش بتی بسازد، همیشه یک پهلوان به خانه باز می گردد، او می رود و به تنهایی باز می گردد، ولی او همیشه به خانه باز می گردد، فقط جایی که او پرسه می زند منتظرش باش، یک پهلوان همیشه به خانه باز می گردد، Out of the mist of history he’ll come again Just wait though wide he may roam Deep in the heart of darkness sparks a dream of light Just wait though wide he may roam And he will come back on a crimson tide Just wait though wide he may roam Someday he may carve his stone He goes and comes back alone
+ نوشته شده توسط غارتگر متمدن در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 و ساعت
2:29 |
نون بربری! آخ جون! وای که داغش چقده مزه میده با پنیر و چایی! هیچ وقت شده تا حالا فکر کنید که چرا به این نون میگن بربری؟؟؟؟ قبل از اینکه داستان این نون رو برای شما تعریف کنم، لازم می بینم که از ترک زبانان و آذری های عزیز معذرت خواهی کنم ؛ چرا که من اصلا قصد جسارت به آنها را ندارم. این ایرانی ها همیشه از زمانی که بوده خودشون رو قوم برتر و متمدن تر می دونستن ( الان هم هستن، کی میگه نیستن؟ یه نیگا تو خیابونا، اتوبوسا، مترو ها بندازین ... همه چی واضح و مبرهنه!!) خلاصه این قوم برتر، همیشه نگاه خوار و خفیفی نسبت به اقوام دیگه، خصوصا اقوامی که در همسایگیش زندگی می کردن داشت. به عنوان مثال به عرب ها می گفتن تازی، و به ترک ها بر بر ... چرا که اونها رو فاقد تمدن می دونستن ( آخه نیست اون روزا عینک نبوده که چشماشون بهتر ببینه و یا شاید آینه هنوز نبوده ) خلاصه این کلمه بربر همونطور که در ادبیات هم معنی میشه یعنی بی فرهنگ و یا کسایی که مثل بشر اولیه زندگی می کنن .... یه جورایی وحشی ... ( گفتم که قصد جسارت ندارم) و از اونجایی که ترکها (عثمانی ها) با حملاتشان به ایران و در طول تاریخ، حالا به هر نحوی این نون رو با خودشون وارد ایران کردن، ایرانی ها هم از اونجا که اقوام ترک عثمانی رو بربر صدا می کردن، اسم این نون رو نون بربری گذاشتن! هیچ دقت کردین که همیشه میگن ترکا عاشق نون بربرین؟! خوب واسه همین پیشینه فکری و تاریخیه دیگه! همیشه حقایق تلخ و گاهی هم خنده داری در گوشه کنار تاریخ نهفتس ... البته این با مزس از دید من! دوباره از ترک زبان ها و آذری ها معذرت می خوام، اصلا منظور من اونا نبوده و نیست و کلا قضیه مربوط به ترکای عثمانی بود.... + نوشته شده توسط غارتگر متمدن در پنجشنبه نهم اسفند 1386 و ساعت
21:19 |
شاید این نوشته یه کمی تاریخش گذشته باشه، شاید باید زودتر می نوشتمش، ولی باور کنید که حتی وقت سر خاروندن هم نداشتم. دوست هم ندارم که اسم این نوشته رو یه نقد بزارم، واسه اینکه به اندازه کافی من نوشتم و دیگران کپی کردن و به اسم خودشون چاپ کردن، راستش دیگه بسه! نقد بسه! حرف مفت بسه! روشنفکر بازی بسه! بزارین واسه یه دفه هم که شده دوستانه باهاتون گپ بزنم.
مدتی پیش رابرت زمکیس، یکی از بزرگترین کارگرانان جهان آخرین فیلم خود را در تمامی سینماهای جهان ( به غیر از ایران) به نمایش گذاشت. شاید خیلی ها دوست نداشته باشن که بهش بگن فیلم، و تا اونجایی که می دونم، حتی خیلی از مردم دنیا صداشون درومد و اعتراض کردن که این دیگه چی چی بوده که به اسم فیلم به خورد ما داده؟! این که کارتون بوده! ولی من اصلا اسمشو کارتون نمی زارم.
البته اگر شما این فیلم را بدون عینک مخصوص دیده اید، باید بگویم که هیچ ندیده اید. ( خوب البته اینجا همه بدون عینک دیدن اگه دیدن، آخه مگه ما اینجا سینمای درست حسابی هم داریم؟؟؟ چه برسه به Imax)
بیوولف داستان یک قهرمان است. زمکیس داستان فیلم را از یک افسانه قدیمی انگلوساکسون گرفته که در مورد پهلوانی به نام بیوولف است که با هیولایی به نام گرندل نبرد می کند و این هیولا را یک تنه شکست می دهد و الا آخر ... خلاصه یه چیزی تو مایه های داستان رستم تو شاهنامه خودمون ....
ولی داستان بیوولف به این نبرد ختم نمی شود. در ابتدای فیلم ما با هروتگار پادشاه رو به رو می شویم که خودش نیز یک پهلوان بوده است، بعد بیوولف را می بینیم که عظمت او بسیار تکان دهنده است. روزگاری هروتگار سرزمین را از تاریکی نجات داده بود و روشنایی را به آن بازگردانده بود، ولی انگار این تاریکی همچین هم که تصور می شد از میان نرفته بود. تاریکی بازگشته بود و اینبار هروتگار در شکست دادن آن عاجز بود. حالا بیوولف وارد میدان شد، تصویری از یک پهلوان تمام عیار را از خودش به نمایش گذاشت و در یک نبرد بسیار جانانه، این هیولا را شکست داد و شاید دوباره بر تاریکی پیروز شد و روشنایی را به سرزمین و قلمرو پادشاهی هروتگار بازگرداند، ولی چیزی که در ادامه داستان بر ما عیان شد، چیزی بود غیر از جوان مردی و پهلوانی که هم از هروتگار سر زده بود و هم این بار بیوولف به آن مرتکب شده بود. ملکه شب، زنی زیبا با وعده های عالی .... هر دو پهلوان را فریب داده بود.
گرندل یا همان هیولای اول فیلم حاصل همخوابگی او با هروتگار پهلوان بود و این بار این بیوولف بود که به آسانی تسلیم زیبایی ساختگی و وعده های عالی این زن شد و از همخوابگی آن دو فرزند یا بهتر است بگوئیم هیولای دیگری به وجود آمد. بیوولف نمونه کامل یک انسان بوده و هست. بیوولفی که ادعای جوانمردی می کرد، اینبار به یک پادشاه کشور گشا و خونخوار و زنباره تبدیل شده بود. جالب اینجا بود که هیچکدام از این پهلوانان که به پادشاهی رسیدند، از ملکه خردمندشان صاحب فرزندی نمی شدند، و تنها فرزندشان و وارثشان همان هیولایی بود که از همخوابگی، یا بهتر است بگوئیم از هم داستانی آنها با ملکه تاریکی به وجود می آمد. که می داند؟ شاید خود آنان نیز فرزند ملکه تاریکی دیگری بودند و هیولای دیگری ...
و اینجا بود که دیگر انسانیتی وجود نداشت. فرزندان، راه پدرانشان را ادامه می دادند و این گناهان پدران بود که گریبان یک اجتماع را می گرفت. پهلوانی دیگر معنی نداشت و از انسانیت چیزی به جز عیاشی و خوشگذرانی باقی نمانده بود.
حالا گذشته از این داستان، برای یک لحظه هم که شده بیایید با هم فکر کنیم، آیا واقعا پهلوانی وجود داشته است؟ پهلوانی وجود دارد؟ انسانیت و هویت انسانی کجا جای دارد؟ آیا ما واقعا به دنیا آمده ایم تا بارها و بارها به قصه های دروغین و حماسه های خیالی پدران پهلوان خودمان افتخار کنیم، آنها را نقل کنیم، و به هویت مبهم انسانی خودمان دل خوش کنیم؟
بیایید برای یک بار هم که شده با خودمان رو راست باشیم. پهلوان یعنی چی؟ چه کسی پهلوان است؟ آیا این انسانهای جایز الخطا را می توان پهلوان نام داد؟ انسانی را که به یک همخوابگی یک شبه تن در می دهد، فرزندی به وجود می آورد تا در نهایت، آن را در کمال نادانی و حماقت به قتل برساند؟؟؟؟ آیا می توان این انسان را پهلوان نام داد؟
کجای داستان فرزند کشی شنیدن دارد؟ نقل کردن دارد؟؟؟؟ آیا این همان حماسه ای است که ما تا ابد دوست داریم به آن عشق بورزیم و با یاد آن روزهای تاریک با به امید از راه رسیدن روشنایی ( احتمالا از راه امداد غیبی) سپری کنیم؟
پهلوان و پهلوانی بی معناست، این آدمیزاد جاه طلب پهلوان نبوده است و نخواهد شد. یک لحظه به اطراف نگاه کنید، با چشمان باز ببینید انسان ها را که چه وحشیانه همدیگر را می درند، این انسان های ذاتا گرگ .... به ظاهر انسان ولی ذاتا گرگ .... از این نوع انسان ها پهلوانی به جود نیامده و نخواهد آمد .... باید خودمون دست به کار بشیم. خیالبافی بسه دیگه بابا! کجاست انسانیت؟ شب است، تاریک است، صدای زوزه گرگ ها گوشم را می آزارد، بوی خون می آید ... + نوشته شده توسط غارتگر متمدن در پنجشنبه نهم اسفند 1386 و ساعت
3:11 |
|
|